آدرس وبلاگ جدید

خوب، آخر سر کار وبلاگ جدید به یک جایی رسید. آدرس وبلاگ جدیدام این است.

وبلاگ جدید

ببخشید که چند روزه این‌جا را به‌روز نمی‌کنم. راست‌اش، مشغول درست کردن وبلاگ جدید هستم. دومین و هوستینگ را فعلن برای یک سال خریدم. متأسفانه اسم دومین «پسر فهمیده» نیست، چون هر چه سعی کردم نتونستم خودم را به این اسم راضی کنم و پول ثبت دومین را حروم کنم. ولی اسم وبلاگ را همان‌طور که گفته بودم عوض نمی‌کنم و همین «پسر فهمیده» می‌ماند. وردپرس را روی سرور نصب کردم. ولی از هیچ‌کدام از قالب‌های ورد پرس خوش‌ام نیامد. فعلن دارم یکی از قالب‌ها را با سلیقه‌ی خودم تغییر می‌دهم و تقریبن کارش تمام است. ولی فارسی کردن قالب شاید یکی دو روز دیگر طول بکشد. برای انتقال پست‌ها ظاهرن تنها کاری که می‌تونم بکنم استفاده فید خروجی این وبلاگ هست. متأسفانه برای انتقال کامنت‌ها راهی نیست. مگر این که خودم یک اسکریپت بنویسم. بعد از این که همه‌ی این کارها را کردم، باید وبلاگ را با مرورگرهای مختلف تست کنم. دارم تمام سعی‌ام را می‌کنم که CSS را تا حد امکان ساده بنویسم، ولی با این حال نمی‌دانم آخر در IE درست نشان داده شود یا نه. بازهم برای توقف نوشتن در این‌جا عذر می‌خوام و امیدوارم تا سه-چهار روز دیگه وبلاگ جدید راه بیفته. اسم دومین را هم اگر اجازه بدین بعدن بگم چون هنوز آماده نیست.

کارهای دستی

خسته شدم از بس چیزهای جدی نوشتم. به همین خاطر می‌خوام یک پست بی‌ادبی بنویسم. پس اگر به هر دلیلی چیزهای بی‌ادبی را دوست ندارید، با کمال شرمندگی باید تا پست بعدی صبر کنید. به عکس زیر که از سایت College Humor برداشتم نگاه کنید. همان‌طور که می‌بینید، بسته‌ی یک دست‌کش برای کارهای فنی است. روی بسته نوشته: مناسب برای همه‌ی کارهای دستی (Hand Jobs)، غافل از این که معنی اصلی این اصطلاح چیز دیگری است.
در واقع اصطلاح Handjob به معنی مالش دادن آلت جنسی مرد با دست برای تحریک اوست. ظاهرن کسی که عکس را در سایت کالج‌هیومر قرار داده آدم خوش‌ذوقی بوده و نوشته: «امیدوارم منظور کاری که با آچار انجام می‌دهند نباشد.» نتیجه‌ی اخلاقی این که ترجمه‌ی لغت به لغت خوب نیست.

دامنه برای وبلاگ

تصمیم گرفتم در همین هفته برای وبلاگ یک اسم دامنه و یک سرویس میزبان بگیرم. فقط یک مشکل کوچولو دارم. برای دامنه دنبال یک اسم خوب می‌گردم. راست‌اش این اسم پسر فهمیده اصلن جالب نیست. این اسم را خیلی عجله‌ای انتخاب کرده بودم و دوست‌اش ندارم. شما ایده‌ای برای یک اسم خوب که کوتاه هم باشه دارید؟ یک چیز دیگه که دوست دارم بدونم، پهنای باند هست. هیت روزانه‌ی این وبلاگ ۵۰۰ تا هست و تا حالا از ۸۰۰ بالاتر نرفته. با توجه به مطالب این وبلاگ که بیش‌تر نوشته و عکس هست، کسی ایده‌ای از پهنای باند مناسب داره؟ من یک محاسبه‌ی سرانگشتی کردم و دیدم ۵ گیگابایت در ماه باید کافی باشه. درسته؟ تنها مشکلی که باقی می‌مونه، انتقال نوشته‌های فعلی هست. می‌خوام از وردپرس استفاده کنم. ظاهرن هنوز راه خوبی برای انتقال نوشته‌ها از بلاگر بتا به وردپرس نیست. باید خودم یک فکری به حال این مشکل بکنم.

مردم و جنگ

سیاست‌مدار: «البته که مردم جنگ نمی‌خواهند. برای چه یک روستایی فقیر جان‌اش را در جنگ به خطر بیندازد، در حالی که به‌ترین چیزی که ممکن است بعد از جنگ نصیب‌اش شود یک مزرعه‌ی ویران است. طبیعتن، مردم عادی خواهان جنگ نیستند. نه در روسیه، نه در انگلیس، نه در آمریکا، و نه در آلمان. این قابل فهم است. اما، به هر حال، این رهبران هستند که سیاست کشور را تعیین می‌کنند و کشاندن مردم به جنگ همیشه کار ساده‌ای است، چه در کشور دموکراسی باشد، چه دیکتاتوری فاشیستی، چه پارلمانی، و چه دیکتاتوری کمونیستی. راوی: «اما یک فرقی هست. در یک دموکراسی، مردم از طریق انتخاب نمایندگان حق حرف زدن دارند. در ایالات متحد تنها کنگره است که می‌تواند اعلام جنگ کند.» سیاست‌مدار: «آه، همه‌ی این چیزها خوب است، ولی چه مردم حرف بزنند و چه نزنند، می‌توان آن‌ها را به پای فراخوان رهبران کشید. تنها باید به آن‌ها گفت که در معرض حمله هستند و افراد صلح‌طلب را به خاطر نداشتن حس وطن‌پرستی و در خطر قرار دادن کشور، محکوم کرد. این روش در همه‌ی کشورها نتیجه‌ی یک‌سانی می‌دهد.» متن بالا یک مصاحبه‌ی ساختگی نیست. سیاست‌مدار و راوی مورد بحث این‌ها هستند. راوی: گوستاو گیلبرت، مأمور مخفی و روان‌شناس، سیاست‌مدار: رایش‌مارشال هرمان گورینگ، جانشین هیتلر، تاریخ: عصر ۱۸ آوریل ۱۹۴۶، محل: سلول گورینگ در زندان محاکمات نورمبرگ. متفقین به گیلبرت اجازه داده بودند با زندانیان نازی صحبت کند. گیلبرت می‌گوید که عصر وارد سلول گورینگ شد. او که عرق کرده بود، سعی می‌کرد از کارهای خودش دفاع کند و می‌گفت که کنترلی روی کارهای دیگران نداشته است. در ادامه‌ی این صحبت، گورینگ جملات بالا را در مورد جنگ می‌گوید. گیلبرت یک سال بعد، این صحبت‌ها را به صورت یک کتاب با عنوان روزنوشت نورمبرگ منتشر کرد. منبع: Gustave Gilbert, Nuremberg Diary

من دین‌دار نیستم، اما ...

من آدم دین‌داری نیستم، اما فکر می‌کنم دین برای مردم عادی لازم است، چون با آن احساس آرامش می‌کنند. به جای دین می‌خواهید چه جای‌گزینی به این افراد بدهید؟
احتمالن، بیش‌تر ما این نوع استدلال را شنیده‌ایم و شاید حتا به کار برده باشیم. من با این استدلال به‌شدت مشکل دارم و همیشه از آن پرهیز کرده‌ام. اولین مشکل من با این نوع استدلال، توهین‌آمیز بودن آن نسبت به «مردم عادی» است. در واقع گوینده دارد می‌گوید: «من می‌فهمم که دین چیز مفیدی نیست، ولی بیش‌تر مردم این را نمی‌فهمند. پس برای این افراد دین لازم است.» به نظر من باید به آدم‌ها بیش از این احترام گذاشت. دومین مشکل من با این نوع استدلال که مهم‌تر از اولی هست، فرض غلط آن هست. قرار نیست کسی دین را از مردم بگیرد و مانع آرامش آن‌ها شود؟ درست مثل این است که کسی بخواهد با موسیقی به دلیل ماهیت غیرمنطقی‌اش مخالفت کند. خوب معلوم است که افراد برای لذت به موسیقی گوش می‌کنند، نه با استدلال منطقی. دین هم مثل موسیقی، وابسته به یک کشش درونی در انسان است. تنها نکته این است که تشخیص دهیم کاربرد دین در زندگی روزمره چیست. یک مثال می‌زنم. فرض کنید شما فردی دین‌دار و معتقد به خدای قادر متعال هستید. حالا اگر بخواهید یک پیچ را سفت کنید دو راه دارید.
  1. با خواندن دعا از خدا بخواهید این کار را برای شما انجام دهد.
  2. از پیچ‌گوشتی استفاده کنید.
من تا حالا آدم دین‌داری را ندیده‌ام که راه حل اول را انتخاب کند. علت این است که راه حل دوم به‌سادگی جواب می‌دهد. ولی در یک موقعیت پیچیده، اگر فرد ابزار مناسب را برای حل مشکل نشناسد و یا این‌که اصولن ابزاری وجود نداشته باشد، ممکن است به راه حل اول متوسل شود. به نظر من، خیلی خوب است که آدم‌ها برای پیدا کردن پیچ‌گوشتی مناسب برای کارهای مختلف کنج‌کاو باشند. متأسفانه این کنج‌کاوی در خیلی از آدم‌ها ضعیف است. من بیش‌تر این را ناشی از نوع آموزش می‌دانم، ولی مطمئن نیستم که آموزش تنها دلیل آن باشد.

۳۰۰

نمی‌دانم درباره‌ی فیلم ۳۰۰ چیزی شنیده‌اید یا نه؟ ۳۰۰ داستان همان ۳۰۰ اسپارتی به رهبری لیونیداس در نبرد ترماپیلی (Thermopylae) است. ترماپیلی نام محلی در یونان کنونی است که در آن جنگی بین سپاه خشایار اول، پادشاه هخامنشی، و سپاه اسپارتی درگرفت. سپاه ایران که سعی داشت با عبور از ترماپیلی یونان را فتح کند، با وجود تعداد بسیار بیش‌تر سرباز نسبت به اسپارتی‌ها، دچار تلفات سنگین شد. در نهایت همه‌ی این ۳۰۰ نفر کشته شدند و خشایارشا آن‌قدر از تعداد تلفات سپاه ایران خشم‌گین بود که دستور داد سر لیونیداس را قطع کنند. فیلم ۳۰۰ قرار است درباره‌ی همین داستان باشد. ولی به توجه به جلوه‌های ویژه‌ی اغراق‌آمیزی که در فیلم استفاده شده، احتمالن به جای دیدن داستان نبرد ترماپیلی، باید منتظر دیدن چیزی شبیه ارباب حلقه‌ها باشیم. البته امیدوارم دوستان وطن‌پرست زیاد به خاطر داستان غیرتی نشوند و از جلوه‌های ویژه‌ی فیلم لذت ببرند. امیدوارم این یکی مثل فیلم اسکندر آب‌گوشتی نباشه یا کم‌تر آب‌گوشتی باشه. فیلم حدود سه ماه دیگر در سینماهای آمریکا نمایش داده می‌شه (دیگه نمی‌دونم کی بیاد در بازار ایران). تریلر فیلم را می‌توانید این‌جا ببینید (باید بسته به سرعت خط اینترنت، اندازه‌ی ویدیو را انتخاب کنید). آن آهنگ حماسی روی فیلم هم، آهنگ Just like you imagined از گروه Nine Inch Nails (همان میخ طویله‌ی خودمان) است.

ایده‌ی بدی به نام IQ

مردم باید فرصت‌های برابر داشته باشند، ولی اگر بخواهید جامعه‌ای داشته باشید که همه در آن احساس رضایت کنند، مردان و زنان کارهای یک‌سان را به نسبت مساوی انجام نمی‌دهند. این که ما این موضوع را تشخیص دهیم مهم است.
این را حجت‌الاسلام قرائتی نگفته است. نقل قول بالا از دکتر پال اروینگ (Paul Irwing)، استاد روان‌شناسی سازمانی در دانش‌گاه منچستر، است. در این چند روز، تعدادی از وبلاگ‌ها به خبری که نقل بالا در آن است، لینک داده بودند. راستش من به این جور حرف‌ها کمی بدبین‌ام. موضوع اختلاف IQی زنان و مردان سال‌هاست که مورد بحث است. آقای اروینگ می‌گوید: «متوسط ضریب هوشی مردان پنج واحد بیش‌تر از زنان است و تعداد مردانی که IQی بالای ۱۲۰ دارند، دو برابر زنان است.» این حرف تازه نیست. اغلب بررسی‌ها می‌گویند که میانگین و انحراف معیار نمره‌ی مردان در آزمون‌های IQ بیش از زنان است. به همین خاطر تعداد افراد با IQی خیلی بالا در مردان بیش‌تر است. ولی سوآل این است: نمره‌ی IQ دقیقن به چه معنی است؟ آیا نشان‌دهنده‌ی توانایی فکری یک انسان هست؟ خوب من تخصصی ندارم که بخواهم اظهار نظر کنم. ولی به عنوان یک آدم معمولی همیشه سوآل‌هایی برای‌ام وجود داشته، مثل اثر فلین (Flynn). بگذارید بگویم اثر فلین چیست. چندین دهه است که دانش‌مندان فهمیده‌اند، ضریب هوشی مردم دنیا نسل به نسل در حال زیاد شدن است. آهنگ افزایش IQ به طور میانگین ۳ واحد در هر دهه است. برای خنثی کردن این اثر، طراحان آزمون‌های IQ، مدام آزمون‌ها را سخت می‌کنند. آقای اروینگ می‌گوید تعداد مردان با IQی بالای ۱۲۰ دو برابر زنان است. بر اساس اثر فلین می‌شود گفت: تعداد آدم‌هایی که ام‌روز IQی بالای ۱۲۰ دارند، ۱۰ برابر تعداد آن‌ها در زمان جنگ جهانی دوم است. اگر کمی جسورتر بودم باید نتیجه می‌گرفتم کره‌ی زمین در قرن ۱۸ میلادی پر از عقب‌مانده‌های ذهنی بود. به نظر نمی‌رسد این نتیجه درست باشد. ام‌روز، تا حد زیادی مشخص شده است که اثر فلین ناشی از عوامل محیطی است. در کشورهای به اندازه‌ی کافی توسعه یافته، اثر فلین در حال متوقف شدن است. اثر فلین و خیلی چیزهای دیگر نشان می‌دهند که آزمون‌های IQ خیلی هم آبجکتیو نیستند. کاش روان‌شناسان به صورت علمی و مستدل نشان می‌دادند که IQ دقیقن چه چیز را نشان می‌دهد و چرا به محیط وابسته است. ولی به هر حال IQ یک معیار کامل برای سنجش توانایی‌های یک فرد نیست، و حتی تأکید بیش از حد روی آن ضررهایی دارد. خواندن کتابی را با عنوان ماهیت هوش (The Making of Intelligence) شروع کرده‌ام. نویسنده مثال‌هایی آورده است از مواردی که IQ برای تصمیم‌های سیاسی پیش‌نهاد شده بود. یک نمونه‌اش آقای لوییس ترمن (Lewis Terman)، استاد دانش‌گاه استنفورد، است که در سال ۱۹۱۶ پیش‌نهاد کرده بود که با استفاده از آزمون IQ، افراد «عقب‌مانده» از خیابان جمع‌آوری و عقیم شوند تا آمار جرم و جنایت کم شود. یک نمونه‌ی دیگر، این نوشته‌ی چند هفته پیش من است (خیلی‌ها فکر کرده بودند که این پست نظر من بود). البته منظور من این نیست که IQ چیز به‌دردنخوری است. تنها می‌خواهم بگویم که نباید به IQ به عنوان یک معیار کامل برای سنجش توانایی فکری افراد تکیه کرد، چون ممکن است تبعات خطرناکی داشته باشد.

باب مارلی

باب مارلی (Bob Marley)، خواننده‌ی سبک رگه (Reggae)، را احتمالن می‌شناسید. دقیقن ۳۰ سال پیش در همین روز، او مورد یک سوی قصد قرار گرفت که البته از آن جان به در برد. به همین بهانه، تصمیم گرفتم یکی از آهنگ‌های او را که خیلی دوست دارم این‌جا بگذارم. اسم آهنگ زیر راز طبیعی (Natural Mystic) هست. ویدیویی که می‌بینید مربوط به اجرای زنده‌ی این ترانه در سال ۱۹۸۰ است. چند ماه بعد از ضبط این ویدیو، باب مارلی در اثر سرطان پوست درگذشت. می‌دانم که ممکن است یوتیوب برای خیلی‌ها در دسترس نباشد و از این بابت متأسفم، ولی نتوانستم این ویدیو را جای دیگری پیدا کنم.

کاغذ دیواری اوبونتو

برای آزمایش، یک کاغذ دیواری برای اوبونتو (Ubuntu) درست کردم. راست‌اش اول می‌خواستم برای دبی‌ین درست کنم، ولی چون لوگوی دبی‌ین پیچیده است، فعلن منصرف شدم. اگر ممکن است یک نگاهی به این کاغذ دیواری بیندازید و نظرتان را بگویید. اگر روی عکس کلیک کنید، بزرگ می‌شود.

بابک بیات

در چند روز اخیر، چیزهای زیادی در وبلاگ‌ها درباره‌ی بابک بیات خواندم. ظاهرن ایشان به دلیل از کار افتادن کبد فوت کرد که کاملن قابل درک است. وقتی کبد فردی از کار بیفتد، آن فرد می‌میرد. اما در این بین برای من یک سوآل اخلاقی پیش آمد. ایشان به پیوند کبد نیاز داشت. در همین حال بعضی دوستان دعا می‌کردند که عضو پیوندی پیدا شود. برای پیدا شدن عضو پیوندی، دست‌کم یک نفر دیگر باید می‌مرد (مثلن یک موتورسوار بدون کلاه ایمنی) تا کبدش نصیب ایشان شود. من فکر نمی‌کنم مردن یک نفر دیگر برای زنده ماندن بابک بیات لزومن چیز جالبی باشد. البته من هم متأسف‌ام که ایشان دیگر نمی‌تواند آهنگ بسازد. ولی مشکل اصلی پیدا نشدن عضو پیوندی نیست، بل‌که عقب‌ماندگی دانش پزشکی بشر است که هنوز راهی برای ترمیم اعضای بدن پیدا نکرده است.